راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

دخمل گوگول مگولي

                        این عکس ها مربوط می شه به مریضی رامیلا چون داره دندان نیشی و آسیابش رو در می یاره تب کرده و لپاش هم از شدت گرمای بدنش قرمز شده و اینقدر بازی کرده که روی پای خرسش خوابش برده . مامانی قربونت بره یکم دیگه صبر کنی دندان هات که در اومد حالت خوبه خوب می شه .     ...
27 مرداد 1390

یکی یکدونه مامان و بابا

    این عکس مربوط به  ١٢/١/٩٠ می باشد .                              راميلا كوچولو به همراه مامان و باباش و عمو و زن عموش رفته بود عید دیدنی و مسافرت خونه يكي از عموهاي ديگش كه براي برگشتن تو راه راميلا كوچولو توي بغل عموش خوابش برد . فردا اون روز هم که ١٣/١/٩٠ بود یعنی سیزده به در رفتیم بیرون رامیلا هم حسابی بازی کرد و شیطونی از اون جایی که آب بازی رو خیلی دوست داره همش تو آب بود .            &nbs...
26 مرداد 1390

گردش رفتن

    مامانی ببخشید چند روزی نبودم که سری به وبلاگت بزنم.   حالا براتون تعریف می کنم این چند روزه کجا بودیم, ما از چهارشنبه از کار برگشتیم آماده شدیم و با عمو مهران و خاله لیلا رفتیم آبادان خونه عمو رامیار اینا, تا رسیدیم شب شده بود چون سر راه یکسری کار داشتیم انجام دادیم بعد رفتیم. از آنجایی که رامیلا خیلی دختر و پسر عموشو دوست داره واقعاً خیلی بهش خوش گذشت خیلی خیلی خوشحال بود که داریم میریم آبادان, این هم عکسهای پسر عموش گوشه عکس هم عکس آیناز دختر عموش با رامیلا است که دارن بازی می کنن . خیلی هوا گرم بود تازه فردای اون روز هم گرم تر شد مگه می شد بریم بیرون یا بریم خیابون تا خریدی انجام بدیم تصمیم گرفتیم من و خاله لیلا و ...
25 مرداد 1390

ترسیدن جوجو کوچولوم

  ماجرا از این قرار بود که دیروز بابا اتا که به خاطر کمر دردش زودتر رفته بود خونه فرصتی خوبی بود و اومد دنبالت و آمادت کرد و 2 تایی اومدین دنبال من, من هم که از همه جا بی خبر بودم که بابایی می خواسته بزنه از خونه بیرون صبر اومده, چشمتون روز بعد نبینه جلو چشم خودم یه ماشین زد به ماشین ما و ماشینمون و داغون کرد تو هم که تو ماشین بودی با بابایی حسابی ترسیدی, خدا رحم کرد که اتفاق آنچنانی نیافتاد ماشین خراب شد که بابایی با اون آقا که تصادف کرد امروز صبح قرار گذاشتن رفتن بیمه که خسارت بگیرن و ماشیناشونو بخوابونن تعمیرگاه . ...
25 مرداد 1390

شيطنت هاي راميلا

  طبق معمول هر روز رامیلا خانم تمام اسباب بازی هاشو از تو اتاق خودش تا تو سالن پذیرایی و آشپزخانه ریخته هرچی بهش میگی نریز مگه فایده ای داره تازه خوشش میاد که بهش بگی نکن، اسباب بازی هاتو نریز لجبازی میکنه، بجای اینکه اسباب بازیهاشو تو سبد بریزه خودش میره تو سبد اسباب بازیهاش میشینه. جدیدا” یاد گرفته بره تو اتاقشو در اتاق می بنده بعد دستگیره درو میکشه پایینو بازش میکنه میاد بیرون به کاری که کرده می خنده دست میزنه، قربونش برم دخملم قد کشیده، بچه ها واقعا” خارق العاده هستند .            ...
19 مرداد 1390

غذا خوردن

حالا ديگه راميلا كوچولو خانم شده خودش مي شينه غذا مي خوره الهي مامان قربونت بشه ، فدات بشم با اين طرز قاشق گرفتنت .   اين عكسها مربوط به 1 سال و 5 ماهگي راميلا در مورخ 15/5/90 مي باشد .    عزيز دلم قربون اين ناز كردن و ادا در آوردن هات .   تازه راميلا از خواب بيدار شده بود به قول معروف يك چرت بعد از ظهري زد و وقتي بيدار شد خيلي گرسنش بود من هم مشغول درست كردن سالاد بودم كه كنار غذا بزارم سر سفره راميلا، از اون جايي راميلا خانم سالاد خيلي دوست داره تا چشمش افتاد به ظرف سالاد نشست يك كاسه دل سير سالاد خورد. من هم چون ديدمش با وله م...
17 مرداد 1390